سلام بچه ها امروز عصر یه چیزایی نوشتم گفتم بذارم تو وبلاگ هر کی خواست بخونه نوشته های این دل تنها رو :
نگاه کن...اون دور...وسط دل خورشید تاریکه...چرا؟؟؟انگار خورشید هم تو دلش غصه داره،اما باز هم میتابه...مهربونه...همیشه تنهاست غصش هم واسه همینه ...با وجود غصه هاش باز هم میتابه ...نگاه میکنم بهش...منم از خورشید یاد میگیرم که:غصه هام رو برای خودم نگه دارم و شادیامو با دیگران تقسیم کنم... . اما سخته ...
چشمام خیسه خیسه...اشکام جاری و روونه...انگار خستست از دیدن این همه بی وفایی ...گوشام نمیخواد هر چیزی رو بشنوه...اونم میخواد بگه خسته شدم ازحرفای تکراری...
قلبم داره درشو میبنده به خوبیها و دلسوزی های نابجای بعضیا...مثلا به خودش قول داده بود دیگه غریبه ای توش وارد نشه ...اما یه باره دیگه یه غریبه ی آشنا اومد یه سری بهش زد ...مسافر بود...مسافر عجیبی... میگفت موندگارم...ولی رفت...دلم براش تنگ شده ...دوستش داشت...اما دید عشقش به دیدار دوباره نمیرسه ...یادشو گذاشت تو دفتر خاطرات ...و درشم بست...حالا قلبم خستست...دیگه رهگذر نمیخواد چون مسافر قبلی قلبم رو شکست ...تا درست شه خیلی طول میکشه...
تیکه تیکه...ذره ذره...قدم به قدم ...لحظه به لحظه...به شرط درست بهره بردن از وقت...زندگی کن ...لذت ببر...عاشق باش...شکست بخور...غمگین باش...گریه کن...یاد بگیر...درد و دل کن...پند بگیر...تکرار نکن...کار کن...سختی بکش...تلاش کن... به موفقیت برس...عاشق شو...اما حالا آگاهانه با دیده دیگه...برای همیشه...خلاصه یادت باشه درست زندگی کن!!!!!!!!!!!!!!
آرزومند روزهای زیبای شما moja▒
|